تبليغاتX
مهتاب

مهتاب

در ذهن کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چه اوج بگیری، کوچکتر خواهی شد!

مادر

مادرم

بي تـو تكـه اي از وجودم را به دست باد سـرد رفتــن ها سپـرده ام
بي تـو باز من ، نيـستم از هرچه كه معنــا مي دهد به بـودن!
بي تـو مـن ، برگ لـرزان بي درختـم

مــادرم دست گرمـت كه پشتـم را نوازش مي داد ؛
چشــم مهـربانت كه هميشـه به راهم بود ؛
قلب بزرگت را كـه تكيـه گاهـم بود ؛
همـه مهربانيت را كم دارم ؛ 

تـو را سر كداميـن كوچه سر به هوايی ام گـم كردم؟ 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:2  توسط علی و مهتاب  | 

خداحافظی

دوم اردیبهشت 86 تولدت بود با چه اشتیاقی اسمتو گذاشتیم مهتاب

یاد اون روزها بخیر چقدر خوشحال بودیم ، هر روز بهت سر می زدیم و چقدر پربارت کرده بودیم

ولی حیف که این روزها ، هفته ها و ماهها می گذره و انگار که تو اصلاً وجود نداشتی

برای همین می خوام با شعری که خیلی دوستش دارم ازت خداحافظی کنم

حداقل اینطوری می دونی کسی نیست بهت سر بزنه

آخه انتظار خیلی بده نمی خوام بیشتر از این انتظار بکشی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 8:38  توسط علی و مهتاب  | 

تولدت مبارک

لبخند زدي و آسمان آبـــــي شد
شبهاي قشنگ، با تو مهتابـي شد
پـــروانه پس از تولــــد زيـيايت
تا آخر عمر غرق بـــي تابي شد

پیشاپیش تولدت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 8:0  توسط علی و مهتاب  | 

یا حسین

السلام علیک یا أباعبدالله
وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین
وعلى علی بن الحسین
وعلى أولاد الحسین
وعلى أصحاب الحسین

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است ، بیراهه نرو ساده ترین راه حسین است

از مردم گمراه جهان راه مجویید ، نزدیکترین راه به الله حسین است

ایام سوگواری حسینی را به همه هموطنان عزیزم تسلیت می گم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 9:41  توسط علی و مهتاب  | 

 

 

ارزش بودنت را همیشه از

اندیشه ی یک لحظه نبودنت

می توان فهمید 

 

در دفتر زندگیت

برای سفید ماندن صفحه ی غصه هات

همیشه دعا میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 13:32  توسط علی و مهتاب  | 

دلم گرفته

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من
نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من
ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟
ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

 

شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.

سلام..سهراب هم امشب مثل من دلش گرفته....!!!ولی سهراب الان راحته چون دیگه غمی نداره آخه تو دنیا نیست ...آزاد شده ...مثل مرغی که از قفس آزادش کنن..خوش بحالش...ولی من چی ؟؟ من غمگین چجوری خودم و از غم آزاد کنم...؟

آهااااااااااااااا !!!!!!!!!!! چه کسی بهتر از خدایم..خدایی که خیلی دوستش دارم....خدا جون اون عزیزی را که بردی پیش خودت، بهترین جایگاه رو بهش بده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 11:14  توسط علی و مهتاب  | 

سیب باغ همسایه

 "شعر زيباي حميد مصدق به فروغ فرخ زاد"

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزارم

و من انديشه کنان غرق در اين پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سيب نداشت

 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

 من به تو خنديدم

چون که مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليک لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تکرار کنان

مي دهد آزارم

و من انديشه کنان غرق در اين پندارم

که چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 13:16  توسط علی و مهتاب  | 

خاطرات

ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 9:26  توسط علی و مهتاب  |